سخنان دل
سر گشته اي به ساحل دريا، نزديك يك صدف، سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است ! *** گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او، چيزي نهفته بود، كه مي گفت ، از سنگ بهتر است ! *** جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر، از سنگ مي دميد ! انگار دل بود ! مي تپيد ! اما چراغ آينه اش در غبار بود ! *** دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود، خود را به او نمود . آئينه نيز روي خوش آشنا بديد با صد اميد، ديده در او بست صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد، در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد ! آئينه را شكست ! مشیری
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||||
![]() |